خرید بک لینک

بعد یه هفته ار سفر برگشتم،دارم گریه میکنم،دریای نرفته دلمو نازک کرده،مثه قدیما دارم گریه میکنم،مثه قدیما حالم بده،مثه وقتی قرص نمیخوردم،مثه عید...هیچ حالم خوش نیس...هیچ!

+ نوشته شده در شنبه سوم تیر ۱۳۹۶ساعت 0:13 توسط ملیکا |

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: يکشنبه 4 تير 1396 ساعت: 23:49

مامان میگه مثه مانکن هام!...مامان خیلی خیلی کم ازم تعریف میکنه...این حرفش کلی خوشحالی آور بود برام،ذوق کردم! مانتومو پوشیده بودم داشتم ست میکردم،باباهم ازم تعریف کرد،از آزاد تیپ زدنم تعریف کرد،اون حتی کمتر از مامان هم ازم تعریف کرده تا حالا...بهم مبخندن،ازم تعریف میکنن...این عجیبه،واقعا عجیبه! (: +ا

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: يکشنبه 4 تير 1396 ساعت: 23:49

کارنامم رو نگرفتم هنوز.فردا عیده و نمیشه گرفتش،چهارشنبه هم که تعطیل رسمیه،میفته به دوشنبه که کلاس هم دارم...این میشه حس بد! فاینالم رو هنوز نداردم،قرارشد پنجشنبه برم،یا ۱۰صبح یا ۵بعد ازظهر...بلد نیسم،نخوندم،اینم میشه حس بد! زیست نخوندم،شرو نکردم ب خوندن...حس بد! هیچ برنامه ای واسه درسام ندارم،حس بد!

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: يکشنبه 4 تير 1396 ساعت: 23:49

صفحه بندی